هو
121
سلام
مدتی بود که نبودم ، بگذارید به حساب هر چیزی غیر از مشغله ، کنکورارشد،اتفاقات خوشایند و ناخوشایند ،و ...منظورم را که متوجه می شوید!.ممنون.
این مدت با کوه ، علف ، آپارتمان ها ، اتوبوس های خالی ،کتاب های خودم ، فیلم هایی که دیده ام ، نمایشنامه ها،کابوس ها و شعر ،با لهجه های خودشان حرف می زدم ، لذت می بردم ، اذیت می شدم و زندگی می کردم ،برش های خاص زندگی ،آدم ها را مجبور می کند که دل خود را از بعضی چیزها ببُرد .
دو کتاب خوب معرفی می کنم و با دو شعر از خودم (از خیل شعر هایی که این اواخر گفته ام ) درد سر می شوم:
روح الله نوروزی چندی پیش کتاب داستان " مرده ها حرف نمی زنند" اش را که اتفاقاً کاندیدای کتاب متفاوت "واو" بود، چاپ کرده بود که به دلایل شخصی اش حاضر به نشر گسترده اش نبود،الان من، شهرام میرزایی وعده ای از دوستان این وقفه را جبران می کنیم ، پس دوستانی که دوست دارند این مجموعه را داشته باشند می توانند با sms به شماره 09149629821 روح االله نوروزی ،یا اعلام درخواست در قسمت نظرات بنده ، یا شهرام میرزایی، این مجموعه ی متفاوت و ارزنده را داشته باشند .
عزیزانی که بیشتر از 6 جلد درخواست کنند ، نصف قیمت حساب می شود
قیمت پشت جلد1000 تومان
شماره حساب: ۰۱۰۲۶۷۴۷۰۸۰۰۱،سیبا بانک ملی ،روح الله نوروزی
نیازی به رسید بانکی نیست ، حسن نیت شما برای ما کافی ست.
بازم هم چندی پیش مجموعه ی شعر خوب و درخور" بهشت هم به جهنم " سروده ی حبیب حسن نژاد وارد بازار نشر شد ، این مجموعه را نیزبا پرداخت مبلغ 1800 تومان به شماره حساب ۰۱۰۲۲۳۱۷۸۰۰۳ ،سیبا ، بانک ملی واطلاع مبلغ پرداختی از طریق کامنت در وبلاگ خودشان ، این مجموعه ی خوب را داشته باشند.
و اما مستزادی که سال پیش سروده شده بود :
نشسته ام لب پلکت، به گونه ای که عبوس مرا به خواب ببر
حنا به ناخن انگشت ! آه ه ه تازه عروس! اشاره کن دیگر
همیشه از سر ِ شب ،منتظر نشسته ام و به تو می اندیشم
به اینکه مست بگویم :که غنچه غنچه ببوس مرا از آن لب ِتر
به بوی پیرهنت کور خوانده ام خود را و سخت می گردم
کجای این شب تاریک مانده ای فانوس! بیا به این ور تر
بزن ستاره خنیاگر فلک، که مرا به چنگ آوردی
بگیر دست مرا ای خدای عشق: ونوس1! برقص در بندر
تو تکّه تکّه شدی ، کوه ریخت از پر ِ تو صدات کردم : هی ی ی
و رنگ های تو برگشت ، تا شدی طاووس نه اژدهای دو سر
ولی کلاه من افتاد بین معرکه ات به گرد و خاک زدم
زبان سرخ شدم، گفتم از سرم - مایوس- [ و پشت برخنجر]
* * *
تمام قایق ها ، گِل گرفت دنیا را و بعد نوحه ی نوح
مرا به چشم تو سوگند داد اقیانوس ـ به رنگ آبی ِ ترـ
دلم که کوره ی آیینه شد گداخت مرا که آه از تو آه
و می پزی جگرم را از این همه افسوس از این همه، افسوس
1ـ ونوس: ستاره ی خنیاگر فلک در فرهنگ ایرانی ،خدای عشق در فرهنگ یونانی ،معین
ومثنوی که .... :
گیجی به هسته ی حلزونی که می رسد
دنیا به پشت شیشه ی خونی که می رسد
انگیزه ام در آینه برجسته می شود
از مرگ ناموفق خود خسته می شود
شالوده های خالی من در تعجب است
شخصیت سوالی من در تعجب است
مغز جهان سومی ات را خراب کن
از خود بدو به آن سر دنیا شتاب کن
از اجتماع وحشی بیرون بریده ام
تاریکی ام ، به شمع خیالی رسیده ام
باید به جیرجیرک ِنر معتقد شوم
تنها به ضجه های پدر معتقد شوم
تاریخ را به شانه کشیدم ، و باد برد
مویت سواد چشم مرا بامداد برد
لبخند زیر پوستی ام ماست مالی است
غمگینم و جهان من از خنده خالی است
مست عرق: که بوی من آتش گرفته است
یک ابر در گلوی من آتش گرفته است
گیجی به هسته ی حلزونی که می رسد
دستم به لایه های درونی که می رسد
پایان این سفر به خودم ختم می شوم
یعنی شبیه آنچه " شدم" ختم می شود
بحرانی ام به جامعه مربوط نیستم
" بودن به از نبود شدن"1 ....و گریستم
تا آب از آسیاب بیفتد به برکه ها
1.شاملو
هوالعلی
مرگ ،مثل زنی رها در باد
بی خبر سقط بچه در شکم ات
در خودت سخت مضطرب شدن و
آبروی ضمیر محترم ات
مرگ، بیدار می شود در مه
مثل یک روح منتشر در جا
مرگ، هی می رود که هی برود
زیر ِچرخش کشیده دستی را
مرگ از راه می رسد ، زن من
می شود- جفت ِ ناتنی – شیون-
می دهد چشم های آبی را
مرگ ، زن ، مرگ ، - مرگ ِ من - د ِ بزن -
مغز من را بریز در جلسه
گِردتر کن که میز در کف ِ من -
باز هم جمع و جورتر بشود
مثل خون غلیظ در کف ِ من
<>
مرگ ، سرباز ِ صفرِ آش خور که
روز و شب پُست می دهد - به درک -
مرگ ، مثل حسین ِ فهمیده
می رود زیر تانک … نارنجک
مرگ ، جاسوس ِ سازمان ِ سیا
گاه شاد است و گاه غمگین است
وَ به هر کس که شک کند ، یعنی
مُهره ای سوخت ، شرط ِ کار این است
مرگ ، خرچنگ ِ کارکُشته ی زشت
- برکه ها را همیشه می پلکد -
بغض ِ یک دار/ وَگ لب ِ برکه
گور / قور از گلوش می ترکد
مرگ ، پروانه ای ست لای کتاب
زُل ..نَه ، خُشک اش زده .
.
.
به کالبدش
در خودش رفته مثل ِ یک حلزون
مار ِ پیچیده در گلوی ِ خودش
مرگ ، بابا نوئل در این شب ِ عید
هدیه ی این کِریسمَس ، تابوت
عنکبوتش بچسبد و بِمَکد
خون ِ ما را ، ازارتفاع ِ هبوط
یک زمستان به شانه های نفَس
گرم تر ، مثل شال گردن ِ من
وَ نفَس را درون ِ سینه ی خود
می کشد حبس می کند قطعن
*
یک غزل ، با ردیف ِ «رفت» شبی
زیر ِ باران ِ غصه ها ، آن مرد
تا به خود/تر بیاید و فهمد
سکته ی مغزی است یا دل درد ؟
<>
بهترین تابلوی ِ داوینچی که
روی ِ دیوار چین ِ برزخ ِ عمر
سوختن ، پشتِ چرخ ِ خیّاطی
شمع کو ؟ می رسد به سر ، نخ ِ عمر
مرگ ، یک فعل ِ ماضی ِ ساده
مرگ ، یک قید ، قید ِ تأکیدی
مرگ ،شکل ِ ضمیر ِ مستَتراست
توی یک کلمه ، حرف ِ تشدیدی
مرگ شاید فرشته ای زیباست
دختری در چهارده هنجار
مثل ِ یک جفتِ گم شده در خواب
روی یک تخت ، زیر ِ گَرد و غبار
مرگ بر روی پلّه های اتاق
منتظرمانده با دوتا چمدان
توی یک دست روزنامه و در
دست ِ دیگر گرفته یک فنجان...