باسم النور
سلام
ممنون از کسانی که مرا تنها نمی گذارند
و این غزل که هنوز ساعتم را با آن کوک می کنم :
به دور خود سه نفر چرخ خورده در ساعت
به خانه های مورّب نهاده سر ساعت
تو را اتاق نفس می کشد که مست شود
و دور خویش بچرخد شبیه هر "ساعت"
همیشه خون جگر می خورند بی تو دو چشم
اتاق ، آینه و شمعدان ، سفر ، ساعت
به قفل پنجره های جهان غبار نشست
و باز لحظه شماری یک خبر ، ساعت -
- همیشه گم شده در خویش بامدادان و
درون مه - که فرو رفته تا کمر- ساعت
هنوز آینه ها سرفه می شوند که ما :
غبار خورده ی آهیم بی تو هر ساعت
و دائماٌ به تو آواز خوانده عاشق تو
چرا قرار ندارد پرنده در ساعت ؟ !
در اضطراب رسیدن ببین چه تند شده
طنین نبض فراگیر قلب در ساعت !
فرار می کنی آیا ز ترس کی ای مرد ؟
حلول کرده به جان تو جن مگر ساعت ! ؟
دوباره فکر کن از پلک عاشقان دارد
همیشه ثانیه هایی پرنده تر ساعت
ستون ستون که به تو تکیه داده سقف اتاق
و شیشه شیشه تو را گشته خیس و تر ساعت
تیر83
